تبليغاتX
لالایی برای بیداری

لالایی برای بیداری

نوازنده کوچک

پسر کوچک مدتی بود که به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد . مادرش

برای این که او را در یادگیری پیانو تشویق کند بلیت یک کنسرت پیانو را تهیه کرد و پسرک را

با خود به کنسرت بود.

زمانی که به سالن وارد شدند و روی صندلی خود نشستند مادر یکی از دوستانش را دید و پیش او

 رفت تا گفت و گویی بکنند . زمانی که آنها گرم صحبت بودند پسرک با کنجکاوی به سمت پشت

 صحنه رفت مادر که از گفتگو با دوستش فارغ شده بود به سمت صندلی خودشان برگشت و با

 تعجب دید که پسرک سرجایش نیست . در همین حین پرده کنار رفت و همه با تعجب پسر کوچکی

 را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه کوتاهی را می نوازد.

در این زمان استاد پیانو روی سن و به کنار پیانو آمد و به آرامی به پسرک گفت  نترس ، ادامه

 بده و خودش نیز در کنار او قرار گرفت و در نواختن گوشه هایی از قطعه به پسرک کمک کرد .

او نیز بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد . این صحنه تمامی حاضران را تحت تاثیر قرار

داد و شرایط بسیار هیجان انگیزی در سالن به وجود آمد .

حضور در این صحنه درست مثل حضور در عرصه زندگی است وقتی که احساس می کنیم مورد

توجه هستیم سعی می کنیم نهایت تلاش خود را به کار گیریم ، اما هنگامی که احساس می کنیم

دست قدرتمندی از ما حمایت می کند ، با اطمینان و اعتماد به نفس بیشتری از زیبایی های زندگی

استفاده می کنیم.

بار دیگر که در مسیر زندگی دچار دلهره و هراس شدید خوب گوش فرا دهید حتما صدای او را

 می شنوید که می گوید نترس ، ادامه بده .

               از کتاب داستان شعله عشق گردآورنده موسی نامی

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 0:21  توسط آتنا  | 

جهان را ادامه می دهیم

امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند و بی هیچ باری بر شانه هایشان.

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد ، قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت : ای آدمیان ، ای آدمیان ، این امانت از آن شماست . بر دوشش کشید.

این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست . پس به یاد آورید

انسان را و دشواری اش را .

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت : عشق است . عشق است . عشق است که بر زمین مانده است . مجال،

اندک است و فرصت کوتاه .

شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد. اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت : آنچه نامش زندگی است ، نه خیال است و نه بازی . امتحان است و تنها

پاسخ به آزمون زندگی ، زیستن است ، زیستن .

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود ، با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت .

زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد .

آنگاه خدا گفت : به پاس لبخند کودکی ، جهان را ادامه می دهیم.

     برگرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد نویسنده عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 0:58  توسط آتنا  | 

از بهشت که بیرون آمد ، دارایی اش فقط یک سیب بود . سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و

مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند : تو بی بهشت می میری . زمین جای تو نیست . زمین همه ظلم است و فساد .

انسان گفت : اما من به خودم ظلم کرده ام . زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین می خواهد ،

 پس زمین از بهشت بهتر است .

خدا گفت : برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد ، زمینی

آکنده از شر و خیر ،آکنده از حق و باطل ، از خطا و صواب ؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد

تو بازخواهی گشت و گرنه ...

و فرشته ها همه گریستند . اما انسان نرفت . انسان نمی توانست برود . انسان بر درگاه بهشت

وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد . چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او " اختیار " داد.

خدا گفت : حال انتخاب کن . زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی . برو بهترین را برگزین که

 بهشت ،پاداش به گزیدن توست .

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد ،تا تو بهترین را برگزینی و آنگاه انسان زمین را

انتخاب کرد.

رنج و نبرد و صبوری را و این آغاز انسان بود .

    برگرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد نویسنده عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:52  توسط آتنا  | 

نیش عقرب

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا می زد . هندو به قصد کمک انگشتش

 را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب نیشش زد ، با این وجود مرد هنوز تلاش می کرد تا عقرب

 را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره او را نیش زد . مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از

 نجات عقربی که مدام نیش می زند دست نمی کشی ؟ هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش

 می زند ، طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن . چرا باید از طبیعت خود که

 عشق ورزیدن است ، فقط به علت اینکه طبیعت عقرب نیش زدن است ، دست بکشیم .

هیچ گاه از عشق ورزیدن دست نکش . همیشه خوب باش . حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند.

        از کتاب داستان های کوتاه ، گرد آوری و ترجمه سید ابوالفضل نعمت اللهی

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:49  توسط آتنا  | 

خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »

خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.


بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..



بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.


بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.


و شش جفت دست داشته باشد.


فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.


گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »


خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.


تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »


خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.


يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،


از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.


يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،


بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد...

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.


« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .

خداوند فرمود : نمی شود !!


چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.


از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند


و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد...


فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .


« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کنید
و زحمت بکشد . »


فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »


خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »


آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.


« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »

خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »


فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »


خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »


فرشته متاثر شد


شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.


زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.


وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گريه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.


در مقابل بی عدالتی می ايستند.


وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.


برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قيد و شرط دوست می دارند.


وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.


در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،


با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند


که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد.


قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.


می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،


آنها شادی و اميد به وجود می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.

زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.


و خدا بزرگ بود و او بود كه داناي اسرار است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:58  توسط آتنا  | 

درد و دلهای فرشته ی اتاق من

دیشب داشتم با یه فرشته حرف میزدم لب پنجره ی اتاقم نشسته بود و به ستاره ها خیره شده بود ..دلش تنگ بود ..فهمیدم میخواد درد و دل کنه ..سکوت کردم و بهش خیره شدم ..آهی کشید و گفت ...

ما فرشته‌ها، هرکدام، برای کاری ساخته‌ شده‌ایم. هرکس وظیفه خودش را دارد. مشکلاتمان هم کم نیست. اما، اهل شکایت و درددل نیستیم. یعنی، شالوده‌مان از اول این‌گونه نبوده است. اما، هیچ چیز، همیشه آن‌گونه که باید، پیش نمی‌رود. هر زندانی، راه فراری دارد.

 

آدم‌ها موجودات غریبی هستند. عاشق، دروغ‌گو، دغل، معترض، شکاک. آدم‌ها، خیلی کارها می‌توانند بکنند، که ما نمی‌توانیم.

 

از درددل می‌گفتم، از شکایت. ما فرشته‌ها، نباید و نمی‌توانیم که شکایت کنیم اما، سالی یک بار، می‌توانیم آرزوی کسی را برآورده کنیم. و من، امروز که روی زمین می‌گشتم کسی را دیدم که می‌خواست از فرشته‌ها بنویسد. او، آرزو کرد که بتواند درددل‌های یک فرشته را بنویسد. و حالا دارد می‌نویسد، بی آن که باور داشته باشد که این‌ها درددل‌های حقیقی یک فرشته باشند.

 

من یک فرشته هستم. اسمم مهم نیست. من، آن‌گونه که بیشتر آدم‌ها خیال می‌کنند، بال ندارم. آدم‌ها گاهی می‌توانند مرا ببینند. اما، خیال می‌کنند هرچیزی هستم جز فرشته. کار من، گوش دادن به درددل آدم‌هاست. شاید مسخره باشد که فرشته باشی اما فقط به درددل آدم‌ها گوش کنی. شاید، اگر من آنی بودم که جان آدم‌ها را می‌گیرد، یا آنی که به آدم‌ها پیغام‌های خدا را می‌رساند و یا حتی آنی که صور به دست منتظر لحظه پایانی ست ، گله‌هایم برایتان جذاب‌تر بود. اما، به درددل من هم گوش دهید.

 

هزار سال است که به درددل آدم‌ها گوش می‌دهم. آدم‌هایی که خسته‌اند، بریده‌اند، معترض‌اند یا منتظر. همیشه باید ساکت باشم. گوش کنم، نگاه کنم. همیشه باید، همه‌جا باشم. توی اتوبوس، پارک، پیاده‌رو . . . همه جا. گاهی باید یک عروسک باشم، یک برگه سفید. یا حتی، یک درخت. و گاهی هم، یک خاطره. اما ساکت بودنم همیشگی‌ست. آدم‌ها، دوست ندارند کسی که برایش درددل می‌کنند حرف بزند. نصیحت کند. حتی گاهی دوست دارند غریبه باشد. برای همین‌ها است که آدم‌ها گاهی با درخت‌ها درد دل می‌کنند. یا روی کاغذ می‌نویسند. اما سخت است ساکت بودن. وقتی می‌بینی کسی اشتباهی کرده، می‌خواهی گلویت را باد کنی ، چپ چپ نگاهش کنی و بگویی :« آهای . . . این جا را اشتباه کردی.» اما مگر می‌شود. مگر من چنین حقی دارم ؟

 

آدم‌ها دوست دارند فقط نگاه‌شان کنی. یا نه، وقتی دارند حرف می‌زنند ببینند که تو، چشم دوخته‌ای به دوردست‌ها و چشم‌هات از بغض برق می‌زند. یا دست‌شان را بگیری و گوش کنی. هزار سال گوش کنی و باز، هیچ نگویی.

 

آدم‌ها که حرف می‌زنند، باید دردت بگیرد. مچاله بشوی. آدم‌ها، اگر دردت بگیرد می‌فهمند. عروسک‌‌هم که باشی و درخت‌هم ، باز می‌فهمند. کاغذ که باشی، سیاه می‌شوی. آدم که باشی، گریه‌ات می‌گیرد. حتی، خدا هم که باشی، باز گریه‌ات می‌گیرد. اصلاْ، دارم به این نتیجه می‌رسم که خدا ،چون سختش بود مرا ساخت. مرا ساخت و این همه بار را انداخت روی دوشم.

 

البته، زیادهم بد نیست. گاهی، از آدم‌ها یک لبخند جایزه می‌گیرم و بعد، هردو می‌رویم. گاهی هم هیچ. من لبخندها را جمع می‌کنم توی بقچه‌ام. شما فکر کنید عکس است. فکر کنید همه لبخندها را از هزار سال پیش، از لبخند اولین آدم، مثل تابلو، میخ کرده‌ام به دیوار اتاقم. اما من که اتاق ندارم. من توی آسمان‌ها زندگی می‌کنم. خیلی نزدیک به خدا. آنجا، عکسی هم وجود ندارد اما من این‌جور می‌گویم که شما بتوانید تصور کنید. این‌جور می‌گویم که بتوانید تصور کنید وقتی خدا و بقیه فرشته‌ها، زیر چشمی به من و آن‌همه عکس لبخند نگاه می‌کنند، چه حس خوبی دارم.

حالا لبخند میزد منم خندیدم بالهاشو باز کرد و لب پنجره ایستاد ..چشمامو بستم بوی یاس که پیچید فهمیدم رفته ...شاید رفته بود البوم عکساشو به فرشته های دیگه نشون بده...شاید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 3:41  توسط آتنا  | 

بازی منچ

یادش بخیر دوران بچگی. هفت سنگ، گل کوچیک، دزد و پلیس، زوو، دوچرخه، منچ و مارپله.
یادش بخیر دوران بچگی، بچه‌هایی که از صبح تا شب تو کوچه‌ها بازی می‌کردند و همسایه‌ها بر سرشان فریاد می‌زدند که بچه‌ها یواش‌تر. دیگر این روزها خبری از بازی‌های کودکانه نیست. دیگه کمتر محله‌هایی را می‌توان دید که پسراش تو کوچه‌هاش از صبح تا شب دنبال یه توپ پلاستیکی فریاد بزنند و دخترهاش هم تو حیاط خونه‌ها، برگ درخت‌ها رو بچینند و تو عالم خودشان قورمه سبزی درست کنند.
این روزها جای تمام آن بازیهای زیبا را بازیهای رایانه ای گرفته اند.یکی از بازیهای نوستالوژیک آن دوران بازی منچ بود که دختر و پسر طرفدار پروپا قرص این بازی بودند .هنوز هم ترفندها و کلک هایی که برای آوردن عدد ۶ تاس می زدیم تو خاطرم هست؟
منچ بازی ساده ای است که در سال ۱۹۱۴ میلادی،توسط یکی از اهالی شهرمونیخ آلمان به نام یوزف فریدریش اشمیت اختراع شد. نام اصلی آلمانی آن این بوده است: Mensch! ärgere dich nicht به معنی: « عصبانی نشو مرد!» … علتش هم این است که وقتی مهره‌ی بازیکنی توسط مهره‌ی بازیکن دیگری جایگزین میشود بازیکن اول می‌بایست دوباره به خانه‌ی نخست برگردد و همین موجب عصبانی شدن و یا جوش آوردن او میشود. برای همین بر روی جعبه ی بازی کلمه
Mensch چاپ می شود. بازی منچ به سال های دور باز می گردد. محل پیدایش این بازی در ایران، هند یا چین بوده است.
اگر شما هم پس از خواندن این توضیحات هوس کردید تا بار دیگر ، یک دست منچ بزنید ، با ما همراه باشید …


لينک دانلود (حجم فايل حدود 2 مگابايت مي باشد و کرک برنامه در داخل فايل زيپ قرار دارد)

رمز فايل: ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:59  توسط آتنا  | 

تولدت مبارک پسر کوچولوی مامان


۳ سال پیش همین روزها بود که تو اومدی...نشستی روی تخت پادشاهی دلم و شدی همه وجودم...قبل تو عشق برای من معنی زمینی داشت ...اما با تو آسمانی شدم...آخر تو را خدا به من داد...

کوچولوی نازنینم ...می دونم حس مادری رو هیچ وقت احساس نمی کنی... اینکه تکه ای از وجودت ... در وجودت ۹ ماه با تو همنفس  بشه  وبعد همون تیکه از وجودت بشه همه کست...

لذت بخشه و ترسناک...

لذتش واضحه... اما قسمت ترسناکش اونجاست که ما آدمها وقتی به چیزی وابسته میشیم...دیگه همه چیز اون رو واسه خودمون می خوایم حفظ کنیم...

کوچولوی من ۳ سال باور نکردنی با سرعت گذشت...

تولدت مبارک کارن عزیزم

چند وقته شدی طوطی خوش بیان خونه

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:14  توسط آتنا  | 

خدايا دلت از من گرفته است ، می دانم !

دلم برای خدا تنگ شده است ،‌ قلبم می گويد بنشين کمی از زبان دل با او سخن بگوآنوقت خواهی ديد برايت از لای ابرها بذر اقاقی می پاشد تا مرهمی باشد بر دردهايت ...

ای مهربانترين ، امشب، نمی خواهم مانند زمان نيايش که سر بر سجود می گذارم و زيرسفره نقره گون شب دست بر دعا بر می دارم ، سخن بگويم 

 امشب ، می خواهم با تو راحت سخن گويم ،‌ مثل حرفهای عاطفی بين دو انسان که بعد از مدتها به هم رسيده اند...

دلم می خواهد مهر به تو ببندم و ازعشق تو لبريز شوم ، می خواهم در تو غرق شوم و نزديکترازهميشه... 

 امشب دلم می خواهد همينطور حرف بزنم و آرزو کنم صبح ساعتش خواب بماند تا بيدار نشود ...

 وقتی سخن از تو به ميان می آيد درختان نارنج به رکوع می روند و برگهای ليمو به نشانه سجده فرو می ريزند ، خورشيد از پشت کوهها سَرَک می کشد و از حرارت شوق تو آتش می گيرد و نسيم کوچه به کوچه ميدود و عطر تو را در خانه های شهر پر می کند ، و‌ آسمان آبی تر می گردد ، با نام تو بی اختيار دلها شکسته می شود و حضور اشک را در چشمها می توان تجربه کرد ،‌ هر کس که به دقت به تو و به ژرفايی انديشه در سبزی کلامت نگريست ، گل خدا را شکوفا ديد و در زلال نگاهت خورشيد را ديد که جاری بود و تابنده ...

بار الها ! گرچه بسيار گناهکارم و اجابتت را آنچنان که بايد انجام نداده ام ...

 امـــــــــــــــا تو ای مهربان ! هميشه مهرت را در سينه داشته ام و هميشه تو تنها پناهم بوده ای ،‌ تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه که پرنده خيال من در آن راه يابد ...  همه ما از تو غافليم ، لطف تو بر ما چگونه است ،‌ که چنين در پی سعادت مايی ؟ صبوری و بردباريت کجاست که ما نافرمانيش می کنيم ،‌ و تو می خوانيمان تا از گناهانمان در گذری؟ دوستمان داری ! از خودمان بيشتر و بيشتر ، زيرا هرچه سرپيچی می کنيم باز هم ما را می خوانی ...

ای شکافنده دانشها ! ياريمان کن تا بفهميم نام بلند تو را...

خدايا ! پرنده کوچک وجودم چگونه شکر وسعت آسمان تو گويد ،‌ و پاهای خُرد و خسته ام چگونه جاده بی انتهای سنای تو گويد ،‌ چگونه شکر تو گويم ؟‌

ای باور ناپيدا در زلال دعاهايم! باران عفوت را بر من ببخش ،‌ آن زمان که گلواژه های سرخ زمانها ، به نام روشنی صد کهکشان ،‌ قنوت می گيرم و همراه فانوس مژه هايم ،‌ سوسو زنان تو را می خوانم...

ای خوب !‌ ديگر نمی توانم اشکهايم را در چشمانم اسير کنم ،‌ باران اشکم را بر سجاده نيازم جاری می کنم ،‌ که اشک ،‌ مُهر استجابت دعاست...

ای زلال عصمت !‌ آتش معصوميت ، در وجودم شعله ور است ،‌ بر من ببار و تطهيرم کن...

و در همان ابهام بودم کودکی را ديدم از درختی سيب می چيد ، با دستان کوچکش سيب را به آسمان دراز کرد ، شنيدم او می خواست به خدا سيب بدهد ، شاپرکی آمد و کودک به دنبال شاپرک دويد ورفت ...

من هم آن دورتر سايه درختی ديدم ، رفتم تا از درخت سيب بچينم اما انگار آن سيبی که کودک چيده بود آخرين سيب درخت بود و من دير رسيده بودم ،‌ می خواستم سيبی بچينم و به خدايای آسمانهاهديه کنم تا او هم بوسه ای بر دستانم زند ومسافر رفته در خاطرات را به من بازگرداند ،‌ مسافری که در گذشته ای نچندان دور زمزمه چشمانم بود ، دوستم داشت ، دوستش داشتم ، و اکنون مُهر جا نمازم پيشانيم را نوازش می دهد ،‌ و از خدای خوبم می خواهم مسافر شهر شب بوهای مرا بازگرداند ...

خدايا ! چرا هر وقت نام مسافرم را روی جانمازم می‌ آورم ، بوی ياس ، تشنگيِ مشامم را سير می کند ،‌ ولی از خود ياس خبری نيست ؟؟؟ چرا؟ تنهايی من به با او بودن نياز دارد خدايا ! او ياس من است ، در گلدان خاطراتم ياس نمی کاری...

قول می دهم باغبان خوبی باشم    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 20:13  توسط آتنا  | 

سکوت

وقتی سکوتم را

فریاد می خوانند

دیگر چه فرق می کند

گریه ام را چگونه تفسیر کنند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 0:52  توسط آتنا  | 

عشق پاستیلی

آن هنگام که کودکی بیش نبودم پاستیل را دوست داشتم. چون رنگی بود شیرین بود و لطیف بود . هم اکنون که سالها می گذرد فهمیده ام که اگر به زندگی همانند یک کودک بنگریم ، ساده و بی ملاک ، آنگاه زندگی نیز چیزی مثل پاستیل سالهای کودکی است : رنگی ، شیرین و لطیف.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19:53  توسط آتنا  | 

خدای معجزه

به جرمی ناکرده

متهم میشوی

دلت میشکند

تو که سرشار بودی از حس روشن معجزه

حال میگویند دروغ میگویی

خیالی نیست

سیاوش و رها راز را میدانند

که رانده شدی از بهشت معجزه وار تا دنیایت را نقش بزنی

اشکهایت را بچین شاه پری

خدای معجزه ها با توست....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 6:50  توسط آتنا  | 

داستان زندگی

مرد جوانی برای فارغ التحصیل شدن از دانشگاه خود را آماده می کرد . چند ماهی بود که در یک  نمایشگاه اتومبیل ، ماشین اسپورت زیبایی چشمش را گرفته بود و چون می دانست پدرش به  راحتی از عهده ی خرید آن بر می آید ، به وی گفت که تنها هدیه ای که می خواهد همان ماشین اسپورت است . 
با نزدیک شدن روز فارغ التحصیلی ، پسر به دنبال نشانه ای بود که حاکی از خریدن ماشین باشد.
سر انجام صبح روز فارغ التحصیلی ، پدر ، پسرش را به اتاق مطالعه فراخواند و به او گفت که  چقدر از داشتن چنان پسری به خود می بالد و اینکه چقدر او را دوست دارد. سپس جعبه کادوپیچ  زیبایی را به او داد .
 مرد جوان کنجکاو و تا حدی ناامید جعبه را باز کرد . کتاب مقدس زیبایی با  جلد چرمی در آن بود . پسر با عصبانیت بر سر پدر فریاد کشید :

« این همه مال و ثروت داری ، اما فقط یک کتاب مقدس به من هدیه می دهی.»

هدیه اش را همانجا گذشت و با عصبانیت خانه را ترک کرد . سال ها گذشت . مرد جوان در کارش بسیار موفق  بود. خانه ای زیبا و خانواده ای بی نظیر داشت . با این همه با درک این موضوع که  پدر پیر و فرتوت شده با خود فکر کرد که شاید بهتر باشد به او سری بزند .

 اما پیش از آنکه بتواند ترتیب این کار را بدهد تلگرافی دریافت کرد مبنی بر آنکه پدرش فوت کرده و تمام

دارایی اش را برای او به ارث گذاشته است . لازم بود بی درنگ به خانه پدری اش بازگردد و اوضاع را سر وسامان دهد. همین که به خانه رسید اندوه و پشیمانی وجودش را فرا گرفت .

 در حین زیر و رو کردن مدارک و اسناد مهم پدر آن کتاب مقدس را دید . درست به همان شکل که سال ها پیش رهایش کرده بود. با چشمانی اشکبار آن را گشود و شروع به ورق زدن کرد. در همین هنگام ، یک سوییچ اتومبیل از داخل پاکتی که به پشت کتاب چسبانده شده بود بیرون افتاد .

روی پاکت  برچسبی بود که نام فروشنده ـ همان فروشنده ماشین اسپورت دلخواهش ـ تاریخ روز فارغ التحصیلی و نیز این عبارت به چشم می خورد : پرداخت شد .

تا کنون چند بار موهبت الهی را از دست داده ایم ، فقط از آن جهت که آنها در بسته بندی دور از انتظار ما اهدا شده بود؟؟؟

                     از کتاب داستان های کوتاه ، گرد آوری و ترجمه سید ابوالفضل نعمت اللهی

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 0:31  توسط آتنا  | 

دل ناگفته ها

چقدر دلم هوای نوشتن داشت این روزا

هی واژه ها در سرم چرخ میزدند
و من هی این نیاز به نوشتن را پس زدم
با خودم میگفتم که همه ی حرفهایم یادم میماند
.
.
مگر حرف دل هم از یاد میرود؟
رفت
حالا اینجا نشسته ام .برفی نمیبارد....
ولی من سفید شده ام از دل نگفته ها
سردم است
.
.
.
همین

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 5:31  توسط آتنا  | 

موهبت

عنوان متن زیر موهبت است از کتاب عشق بدون قید و شرط ۲ :

- من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم .

- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم .

- من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

- من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

- من از خدا برکت خواستم

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم .

 

من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم ، دریافت نکردم

ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم ، رسیدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:25  توسط آتنا  | 

برادر ناشناسم ممنون

کاش کسی مرا به نام میخواند شاید از تیرگی شب چیزی کم میشد....

دلم گرفته است ایرانم

میدانم که دل تو هم گرفته است از اینهمه سیاهی و سرخی که در دلت جاریست

میدانم حس سیال بغضی خشم آلود گلوی تو را هم درگیر کرده

اما دریغ از بارانی که ببارد...فریاد بزن ایرانم..فریاد بزن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:10  توسط آتنا  | 

بطری

متن زیر از کتاب دومین مکتوب نوشته پائولو کوئلیو است. به نام بطری:

یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم ، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید ؛ هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ، مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم ، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم ، فهمیدیم چیست . یک بطری آبجو بود ، خالی .

شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درون اش متبلور شده بود .

از آن جا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم . به هنگام بازگشت ، فکر کردم : چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟

اما باز فکر کردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم ، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 14:29  توسط آتنا  | 

ملاقات

عنوان متن زیر ملاقات است از کتاب عشق بدون قید و شرط ۲ :

ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود . فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.

 او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند :« امیلی عزیز ، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم . با عشق ، خدا »امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم  مهمی نبود . در همن فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت : « من ، که چیزی برای پذیرایی ندارم ! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت .

او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید .

 وقتی از فروشگاه بیرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.

 مرد فقیر به امیلی گفت : « خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.

آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد : « متأسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . » مرد گفت : « بسیار خوب خانم ، متشکرم » وبعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور  شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دوید : «آقا ، خانم ، خواهش می کنم صبر کنید . »وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید .

 نامه را برداشت و باز کرد : 

« امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ، با عشق خدا »

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 2:15  توسط آتنا  | 

راضی باشیم

متن زیر رو از « کتاب دایرة المعارف کوچک خوشبختی » انتخاب کردم که پدید آور آن آقای محمد فرهادی است.اسم این متن : « راضی باشیم »

باید از آنچه که هستیم و تا کنون بدست آورده ایم راضی باشیم . این یک قانون در زندگی است .

باید بدانیم که تلاشمان را کرده ایم و به آنچه که استحقاقش را داشته ایم دست یافته ایم.

به عنوان مثال اگر در امتحان ورودی دانشگاه قبول نشدیم نارضایتی خود را فریاد نزنیم . زیرا ما تلاش خود را کرده ایم ، اما حکم خدا بر این بوده است که قبول نشویم . دوباره تلاش خواهیم  کرد.

          

             آنقدر شکست خوردم تا

        راه شکست دادن را آموختم

                                                                                                                                       ناپلئون

رضایت داشتن از کارها خود یک انرژی مثبت و جهت دار است ، و برای رسیدن به خوشبختی  لازم است از همه کارهایی که در جهت خوشبختی انجام می دهیم راضی باشیم با این روش در هر لحضه می توانیم خوشبختی را احساس کنیم.

 

 

                         

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 1:57  توسط آتنا  | 

زندگی

داستان زیر را از کتاب «عشق بدون قید و شرط ۲» انتخاب کردم نام این داستان« زندگی» است :

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میزگذاشت سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه میکردند پرسید:« آیا لیوان پر شده است؟»

همه گفتند : بله پر شده. استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغرند.

سپس از دانشجویان پرسید: « آیا لیوان پر شده است ؟ » همگی پاسخ دادند: بله پر شده !

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها را پر کردند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید:« آیا لیوان پر شده است؟»

دانشجویان همصدا جواب دادند : بله پر شده!

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد . آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از این که استاد سؤالی بکند ، دانشجویان با خنده فریاد زدند :  بله پر شده. 

بعد از آن که خنده ها تمام شد ، استاد گفت : « این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیز های مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است .»

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد : « ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهم اند مثل شغل، ثروت، خانه و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند . این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند . همسرتان را برای شام به رستوران ببرید، با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید . برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.»

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:23  توسط آتنا  |